شناسنامه فیلم
عنوان فیلم : بابل
کارگردان:الخاندرو گونزالز ايناريتو
فيلمنامه:گيلرمو ارياگا و الخاندرو گونزالز ايناريتو
موسیقی: گوستاوو سانتااولاو
مدیر فیلمبرداری: رودریگو پریتو
تدوین: داگلاس کرایس، استیون میریونه
طراح صحنه: بریجیت بروخ
بازیگران: براد پیت، کیت بلانشت، گائل گارسیا برنال، کوجی یاکوشو
١٤٢ دقیقه
محصول ٢٠٠٦ آمریکا، مکزیک
ژانر : درام ، مهیج
فیلم بابل آخرین فیلم کارگردان مکزیک الاصل آلخاندرو گونزالس ایناریتو که در عین جوانی صاحب سبک نو و منحصر به فرد خود است مانند فیلم های قبلی او ( عشق سگی و 21 گرم ) دارای ساختاری اپیزودیک است. چهار داستان که که دارای ارتباط با یکدیگر هستند در دل هم روایت میشوند.
در فیلم عشق سگی شاهد روایت سه داستان بودیم که بوسیله حادثه تصادف دو ماشین بهم مرتبط میشدند. سه داستانی که مجزا از هم بودند ولی مفهومی شبیه داشتند و تماما فیلم در مکزیک میگذرد.
اما در فیلم 21 گرم داستانها بوسیله شخصیتها بهم مرتبط میشوند که تقریبا فیلم را از حالت ایپیزودیک خارج کرده و فیلم مستقلی میشود البته همچنان ساختار تو در تو و شکست زمان در فیلم باعث میشود تا اواخر فیلم قصه برای مخاطب کامل قابل درک شود. 21گرم هم تماما در آمریکا میگذرد ولی آمریکایی متفاوت با آن آمریکای لوکس فیلمهای هالیوودی.
اما اینبار کارگردان برای نشاندن قصه ای به این فرم دارای جذابیت و دراماتیک خود چهار داستان از چهار گوشه جهان انتخاب میکند وبا شلیک گلوله ای به هم وصلشان میکند.
شاید بیشتر از اینکه این سه فیلم از لحاظ فرم روایی با هم شبیه باشند در این نقطه مشترک باشند که کارگردان در هر سه فیلم میخواهد بازگو کننده داستان هایی از انسانهایی باشد که نا خواسته بر هم تاثیر گذار هستند و این تاثیر گذاری معمولا با تراژدی به پایان میرسد.
خلاصه داستان
در روستای کوچکی در کوهستانهای کشور مراکش یک گله دار به اسم عبدالله برای از بین بردن گرگها که به گله گوسفندان او حمله می کنند یک تفنگ خریداری می کند . یکی از پسران او برای امتحان کردن برد تفنگ ، از راه دور به سمت اتوبوس جهانگردان که از جاده مقابل روستایشان در حال عبور است شلیک می کند . در اتوبوس دو زن و شوهر آمریکایی به اسامی سوزان و ریچارد حضور دارند که سوزان بر اثر اصابت گلوله بشدت مجروح می شود . ریچارد با آملیا ، پرستار فرزندانش که در آمریکا از آنها نگهداری می کند ، تماس گرفته و به او می گوید که آنها فعلاً نمی توانند به کشور باز گردند . از سوی دیگر آمیلیا که یک مهاجر غیرقانونی اهل مکزیک است باید هر طور شده برای شرکت در مراسم ازدواج پسرش به کشورش بازگردد و بنابراین بهمراه خواهرزاده اش و دو بچه سوزان و ریچارد به مکزیک می رود اما در طول مسیر بازگشت با پلیس مرزی درگیر می شوند . تفنگ در ابتدا متعلق به یک ژاپنی بوده است که در سفری به مراکش آن را به دوست عبدالله هدیه میدهد و الان با دختر لال خود زندگی میکند.
نگاهی به فیلم بابل 
"بابل" ، پایتخت بابلیون است و به نوعی داستان مردم شهر بابل است. در داستان اسطورهای آمده است كه در آغاز همه انسانها به یك زبان صحبت میكردند تا روزی كه نمرود، پادشاه بابل تصمیم میگیرد برج بلندی بسازد تا به جایگاه خدا دست پیدا کند و خداوند از این عمل به خشم میآید و عذابی نازل می كند كه سازندگان برج، هر یك به زبانی صحبت كنند و حرف همدیگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگی در هم میریزد و مردم بابل را در سراسر دنیا پراكنده میكند. پیشترها از این داستان اسطوره ای بعنوان نماد عدم درك متقابل و سوءتفاهم و پیچیدگی روابط در هنر و ادبیات استفاده شده است.بازیگران فیلم بابل به زبان های انگلیسی، اسپانیایی، عربی،ژاپنی و زبان كر و لال ها صحبت می كنند وتقابل فرهنگ ها را در عمیق ترین سطح به نمایش میگذارند.فرهنگ شرقی مدرن و شرقی جهان سومی از یك سو وغرب مدرن و غرب مورد تجاوز قرار گرفته و آدم های ساده و پیچیدهء آن با سردرگمی ها و دغدغه هایشان و همه اینها فیلمی واقع گرا و انسانی در مورد جهانی است كه در آن زندگی می كنیم.
این فیلم را می توان فیلمی در هجو سیاست و دروغ های بزرگ سیاسی دانست . ایناریتو دیدگاه توهم آمیز و غلط آمریكاییها نسبت به مسلمانان را در یك بستر واقع گرایانه به تصویر می كشد در جایی كه سیاست مداران آمریكایی مجروح شدن زن را یك عمل تروریستی می خوانند و آن را به یك بمب خبری در سطح جهان تبدیل می كنند، در حالی كه زن مجروح بدون هیچ كمكی در روستای دور افتاده ای دارد می میرد وترس پنهان و برزگ جامعه آمریكا را بعد از 11 سپتامبر نشان می دهد.همچنین تقابل فرهنگی مكزیكی ها و آمریكایی ها را كه ریشه های تاریخی طولانی دارد با زبان بصری گویایی به ما نشان می دهد و اوج این عدم درك زبان و فرهنگ های مختلف را با زبان نمادین در داستانی كه در ژاپن اتفاق می افتد می بینیم جایی كه هیچ كس دختر تنهای فیلم را نه می تواند درك كند و نه بشنود و نه بخواند و نماد انسان تنهای دنیای مدرن امروز است.
در بابل خطای انسان در مقابل هم نوعش را می بینیم و بدبختی و آورگی او را و بیشتر از همه در بابل ترس آدم ها از یکدیگر را شاهد هستیم . اینکه چطور با ترسیدن از یکدیگر به هم آسیب میرسانیم. مهم ترین نمونه اش شاید همان صحنه تیر اندازی پسر به پلیس مراکش و بر عکس باشد. در این میان قواعدی هم که جوامع از سر نگرانی برای خود چیده اند هم بیش از پیش دست و پا گیر میشود - به خاطر مسائل سیاسی در ابتدا دسترسی به کمک برای سوزان مقدور نیست یا رفتار پلیس لب مرز مکزیک باعث مشکلات فراوان میشود – و افراد خود تصمیم میگیرند که چه کاری انجام دهند.
بازی با صدا از نکات مثبت بابل است. سه نوع صدا در سینما موجود است : دیالوگ ( یا صحبت های شخصیت به صورت نریشن )، موسیقی و افکت های صوتی . در بابل مستمع موسیقیِ شنیدنی و همخوان با تصاویر هستیم که باعث میشود همذات پنداری با شخصیت ها و درک موقعیت بیشتر فراهم شود همچنین وجود سکوت در برخی صحنه کمک میکند تا بیشتر به تصاویر دقت شود به خصوص تصاویر بدون صدایی که از دید دختر ژاپنی نشان داده می شود و کمک میکند تا بتوانیم بیشتر به درون دنیای ساکت او پا بگذاریم.
فیلمبرداری فیلم مانند دو فیلم قبلی کارگردان – عشق سگی و 21 گرم – به روش دوربین روی دست انجام میشود که باعث میشود تصویر دارای لرزش باشد و این عدم ثبات با حال و هموای فیلم و همچنین با لوکیشن و جغرافیای فیلم هم خوان است و بیننده خود را در صحنه احساس میکند. در اینجا کسی بر کسی برتری ندارد همه دچار این بی ثباتی هستند. کودک مراکشی در جایی کاملا پرت میتواند مسلط باشد بر زن و مرد آمریکایی و آنها را همانطور که در صحنه کوهستان دوربین از بالا به آنها نگاه میکند، از بالا ببیند.
فیلم در حیطه سینمای پست مدرن قرار میگیرد و دارای مولفه های این سینماست از تلفیق ژانرها تا شکست زمان و روایت غیر خطی را در بر میگیرد
در واقع قهرمان و هسته اصلی فیلم "بابل" را می توان اسلحه ای در نظر گرفت که به واسطه استفاده نامناسب منجر به حادثه ای با عوارض پررنگ سیاسی می شود. چهار خط داستانی فیلم با شکست زمان و مکان به گونه ای متقاطع روایت می شوند و در برخی خطوط حتی نخ ارتباطی پررنگی آنها را به یکدیگر پیوند نمی دهد. مانند خط قصه ای که در ژاپن می گذرد و به بحران روحی روانی دختر نوجوان مردی می پردازد که صاحب اصلی اسلحه بوده و آن را به عنوان یادگاری به مرد مراکشی داده است.
این خط همانطور که اشاره شد کمترین نسبت دراماتیک را با هسته اصلی قصه یعنی اسلحه دارد. یعنی مسائل مطرح شده در آن برخاسته از اسلحه و پیامد آن نیستند، بلکه این مفاهیم با سویه ای مدرن به مشکلات بشر معاصر می پردازند. مشکلاتی که به گونه ای ملموس در زندگی دخترک ناشنوا برجسته شده و او را به کنش و واکنش های نامتعارف وامی دارد. بعلاوه این خط داستانی از جهت زمانی هم نسبت به اتفاقی که سه خط قصه دیگر را تحت تأثیر قرار می دهد، تقدم دارد و با جستجوی پلیس ژاپن برای پیدا کردن صاحب اصلی اسلحه ای که منجر به حادثه شده با هسته اصلی فیلم ارتباط پیدا می کند.
در این خط قصه علاوه بر محوریت بحران روحی دختر ناشنوا، به نوعی نقبی هم زده می شود به معضل عمومی اعتیاد مدرن. معضلی که شاید فراگیر بودنش بیشتر برخاسته از نیافتن فرمولی مشخص برای دلیل گرایش به آن محسوب شود. دیگر فقر، تنهایی، پوچی و ... تنها دلایل گرایش به این نوع اعتیاد محسوب نمی شوند و به گونه ای فراگیر هر فرد با هر ذهنیت و خاستگاهی وسوسه یکبار مصرف پیدا می کند. هر چند دخترک ناشنوای فیلم به جهت سرخوردگی جنسی و برای برخورداری از موقعیتی مشابه دختران سالم در مراوده با پسرانی که تا قبل از این او را پس زده اند قرص ها را مصرف می کند، ولی فراگیری این ابتلا از مسائل مهمی است که در فیلم کمرنگ نمی شود.
در میان سه خط قصه دیگر که به گونه ای پررنگتر به اسلحه و حادثه متأثر از آن می پردازند، باز هم کیفیت این حضور دچار نوسان است. به عنوان نمونه خط قصه فرزندان دو جهانگرد آمریکایی، که پرستار مجبور می شود آنها را به عروسی پسرش در مکزیک ببرد از چنین ویژگی برخوردار است. این خط هم به جهت زمانی جلوتر از حادثه ای است که با اسلحه در کوهستان های مراکش افتاده، ولی به جهت ارتباط کاراکترها و حتی پرداخت زیرپوستی به عواقب برخاسته از استفاده نادرست از اسلحه و خشونت برخاسته از آن، نسبت مستقیم تری با این هسته پیدا می کند.
هنگامی که پدر طی تماس تلفنی به پرستار بچه ها خبر می دهد زنش دچار حادثه شده و از او می خواهد برای عروسی پسرش در مکزیک بچه ها را تنها نگذارد، در واقع خط قصه دو جهانگرد آمریکایی به انتهای خود رسیده است. پرستار که نمی تواند از شرکت در عروسی پسرش صرفنظر کند، تصمیم می گیرد با ماشین یکی از اقوامش به این سفر برود و بچه ها را هم همراه ببرد. داستان این خط بیشتر به شکستن فضا برای دو کودک آمریکایی و البته مخاطب منجر می شود، طوری که که فضاهای هر خط قصه را به نوعی در قیاس با هم قرار می دهد. با ترسیم فضای گرم و صمیمانه و روابط نزدیک مکزیکی ها به نوعی فضای سرد و مرده میان دو جهانگرد آمریکایی و همچنین محرومیت حاکم بر زندگی روستائیان مراکش در دو خط قصه دیگر مورد تحلیل قرار می گیرد.
در این خط قصه همانطور که اشاره شد اشاره های تلویحی هم به نحوه کاربرد اسلحه و عواقب برخاسته از آن می شود و نسبت مستقیم تری با هسته اصلی قصه پیدا می کند. جایی که در جشن عروسی در میان فضای شاد موجود، شلیک چند گلوله که نشانی از شادمانی است شوکی ناگهانی به دو کودک آمریکایی وارد می کند یکی از این موارد است. وقتی هنگام بازگشت شبانه از عروسی، جوان مکزیکی در حالتی غیرعادی به جای جوابگویی به پلیس که به حضور بچه ها در خودرو آنها مشکوک شده، فرار می کند و پلیس را هدف قرار می دهد، عواقب تلخ برخاسته از آن بر دو کودک و پرستارشان دست کمی از حادثه ای که برای مادر بچه ها در مراکش افتاده ندارد.
به نوعی حتی می توان خانواده آمریکایی را که به گونه ای فرامتنی نماینده جامعه امریکا محسوب می شوند، به عنوان قربانیان استفاده غلط از اسلحه یا گردش تلویحی قدرت میان افراد یا کشورهای محرومتری چون مراکش و مکزیک در نظر گرفت. تعبیر فرامتنی که در راستای کلیت فیلم قرار می گیرد و آمریکا را به عنوان قربانی معصوم یک بدویت زیرپوستی قلمداد می کند!
در دو خط قصه باقی مانده که به طور مستقیم به چگونگی به وقوع پیوستن حادثه مرکزی فیلم می پردازد، روایت دو جهانگرد آمریکایی که پدر و مادر دو بچه حاضر در خط قصه مکریک هستند، به گونه ای تلویحی پیش می رود که کمتر می توان به شخصیت ها و مسائلشان نزدیک و دقیق شد. بیشتر داشته ها برخاسته از تعبیر و حدس و گمان است و اشاره مستقیمی وجود ندارد.
زن و مرد دچار مشکلی در روابط خود هستند که می توان بنا به دیالوگ های جسته و گریخته آنها، عام ترین شکل آن یعنی خیانت احتمالی مرد را عامل سردی روابط محسوب کرد. طراحی سفر در فضایی متفاوت مانند مراکش هم به نظر می آید راه حلی مدرن برای حل مشکلات و نوعی رجعت به ریشه ها و اصالت هاست که البته با دامنه ای پررنگ، می تواند فضای شکسته میان زن و شوهر را بازسازی و آنها را به هم نزدیک کند.
سکانس های تلاش مرد برای یافتن کسی که بتواند زنش را از مرگ نجات دهد، وضعیت رقت بار و ناتوانی زن که آنها را به هم نزدیک می کند بیشتر در خدمت ترسیم فضای موجود حرکت می کند. حتی وقتی در اتوبوس جهانگردی لحظاتی قبل از اصابت گلوله، زن با ناگزیری دست مرد را در دست می گیرد بدون آنکه واکنشی مشخص و گویا داشته باشد که مرد در چهره زن جستجو می کند هم از چنین پرداخت هایی است.
خط قصه پایانی که به نوعی زمینه ساز حادثه محوری و تأثیرگذار بر خطوط قصه دیگر است، بیش از خطوط دیگر در جهت شخصیت پردازی خانواده روستایی مراکشی حرکت می کند. روابط خانوادگی، منفعل بودن زن ها، دغدغه های جنسی پسر و تفاوت های قرینه پردازانه دو برادر و فضایی برای نزدیک شدن بیشتر به آنها فراهم می کنند. مهارت عجیب برادر کوچک در تیراندازی در اولین باری که اسلحه را در دست می گیرد در مقابل آسیب پذیری جنسی که دارد در مقابل برادر بزرگتر که نه در تیراندازی مهارت دارد و نه درگیری خاصی با خود، همه به نوعی ترسیم کننده مسائل بشری در شکل و نمودی است که شاید کمتر به آن پرداخته شده است.
تنها یک تمرین مهارتی است که منجر به شلیک برادر کوچکتر از فراز تپه به اتوبوس حامل جهانگردها به عنوان نشانه می شود. ولی عواقب آن محدود به در به دری خانواده مراکشی، مرگ برادر بزرگتر و ... باقی نمی ماند، بلکه در صدر اخبار جهانی به حادثه ای تروریستی تعبیر می شود. وقتی خبر این حادثه را پلیس ژاپنی خط قصه دیگر از تلویزیون تماشا می کند، آن هم در شرایطی که با وضعیتی نامناسب دخترک ناشنوا را ترک کرده و یادداشتی از او را در دست دارد، خطوط به ظاهر پراکنده قصه با گذاشتن یک نقطه در دایره ای بسته محدود می شوند. دایره بسته ای به فراگیری مسائل بشر مدرن.
صحنهی پايانی فيلم در مهتابی آپارتمانی در طبقة سیويکم برجی در توکيو میگذرد و در آن پدر تنها ، دختر عريان، گنگ و ناکامش را در آغوش میگيرد، تا لحظهای بتواند اندوه و ناکامی دخترش را در خلاء آسمانخراشها در مرکز توکيو با خود قسمت کند. شايد اين صحنه بهزيبايی يادآور گفتة رولان بارت در امپراتوری نشانهها دربارهی توکيو باشد آنجا که از تناقض نهفته در اين شهر میگويد: « شهر مرکزی دارد، اما اين مرکز، تهی است. کل اين شهر به گرد مکانی در آن واحد ممنوعه و بیتفاوت سازمانيافته است زير فضاهای سبز خود پنهان و در پشت پهنههای آبی خود سنگر گرفته است. شهر، اقامتگاه پادشاهی است که هرگز ديده نمیشود، يعنی دقيقتر بگوييم، اقامتگاه کسی است که او را نمیشناسيم. ... مرکزی که تاج کوتاه آن، شکل آشکاری از ناپيدايی است. «هيچ» مقدسی را پوشانده است. بنابراين، توکيو يکی از دو شهری است که قدرتمندترين شهرهای مدرن به حساب میآيند، به گرد حلقهای کدر از ديوارها، سقفها و درختها ساخته شده است که مرکز آن جز پندارهی بخارشدهای نيست، مرکزی که به جای آن که قدرتی از خود متشعشع کند، به تمام حرکت شهری تکيهگاهی از يک خلاء مرکزی میدهد و رفتوآمدها را ناچار به تبعيت از تغيير مسيرهای دايم میکند. به اين ترتيب، گويی، خيال به صورتی دايرهوار با دورونزديکشدنهايی در مسير موضوعی خيالی، جان میگيرد.»